همیشه اول حسابی اعصابم خورد و خاکشیر میشه و خلقم حسابی تنگ میشه تا این که بسته به موضوع از چند ساعت تا چند روز بعد میفهمم برای چی دارم اینقدر خودم و بقیه رو شکنجه میدم. الان هم یادم اومده اهااا من از ادمهایی که بدون هیچ خبر قبلی قراری رو کنسل میکنن و بعد میخوان با عزیزم گفتن و یه لبخند قضیه رفع و رجوع کنن متنفرم. گرچه منم با لبخند جواب دادم ولی دلم میخواست دندونهایی مثل دندون گرگ داشته باشم و گردن یارو رو تیکه پاره کنم. خودش نبود وگرنه این کارو میکردم. دوست داشتم سر خانوم همکارش رو اینقدر بکوبونم تو دیوار که صورتش از فرم بیفته و دندونهاش هم بریزه که دیگه نتونه اینجوری لبخند بزنه. من اساسا از ادمی که میخواد با لبخند بگه عزیزم چرا قضیه رو اینقدر بزرگ میکنی، چیزی نشده که؛ متنفرم. بقیه به نظرم ادمهای بسیار بیاصولی هستن که همین یه ذره اصولی که من دارم هم ندارن وگرنه هیچوقت نمیگفتن فلان موضوع رو الکی بزرگ میکنی. قاعدتا من با این حجم از تنفر از ادمهای اطرافم نباید برونگرا باشم و همین که خودمو تحمل میکنم کافی باشه برام ولی متاسفانه باید استانه صبر و تحملم رو ببرم بالا که مطمئنم قبل از این که همچین اتفاقی بیفته یا خودم رو میکشم یا بقیه رو.
برچسب:
نویسنده: آراد کریمی