دوستم جلوم زار میزد و تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که جوری بشینم که افتاب به صورتش نخوره. اگر خفه هم میشدم کمک بیشتری میکردم. و این که شنونده حرفهای کسی بودن اینقدر خوشایند نیست که شاکی بشین چرا کسی حرفهاش رو بهتون نمیزنه :|
+
در ادامه سریالهای گم شدن بعد از این که زنگ زدم و گفتم: من نمیدونم کجام؛ بیاین دنبالم، جلوی در یه خونه، در تاریکی، خلوتی و خنکای شب برای خودم تمرین اواز میکردم که یه نفر در رو باز کرد، یه سر برام تکون داد و در رو بست :||
+
بعد از این که داوطلبانه اجازه دادم دوستم به موهام برینه، وقتی از بقیه میپرسم موهام تغییری نکرده، همه میگن نه. این نشون میده برخلاف تصورم، موهام هیچوقت به هیچ صراطی مستقیم نبودن و با این که هر تار مو راه خودشو در پیش گرفته، همیشه با همکاری هم منو شبیه جنگ زدهها نشون میدن :|||
+
همیشه یا یکی دوست بودم که یه خاله پایه کوچیکتر یا همسن خودش داشت. الان با خالههه دوستم. تغییر موقعیت معناداری بوده.
+
همخونهای جدید عادت داره که بپرسه شما فلان ادویه رو تو غذا دوست دارین؟ مثلا اویشن تو کوکو سبزی -اخه سگ اویشن با کوکو سبزی میخوره؟ سگ حتی کوکو سبزی هم نمیخوره که چاشنیش بخواد براش مسئلهای باشه- و بعد از شنیدن نه با اطمینان بیشتری به کارش ادامه بده.
برچسب:
نویسنده: آراد کریمی
تاريخ: پنجشنبه
19 اسفند
1395 ساعت: 23:13