من تقریبا دوباره خودم شدم، از همون روز که نوشتم ولی نمیتونم پیشبینی کنم که چقدر خودم میمونم. از دستاوردهای این هفته میتونم به خالی کردن بار یه وانت اونم به تنهایی اشاره کنم که باعث شد بچهها بفهمن باشگاه همهچیز نیست. حتی وقتی یه اشنا میخواست برای جابجا کردن موکتها بهمون کمک کنه، گفتم: اقا کجای کاری؟ ما خودمون یه دست مبل رو بردیم طبقه سوم این تیکه موکت که چیزی نیست. تلاشهای ناتمامی هم در زمینه برقراری ارتباط با همسایهها داشتم. با ورود هر شخصی به پارکینگ سعی میکردم با رعایت تمام موازین اخلاقی، قوانین برقراری روابط اجتماعی و به یاد داشتن تاثیر برخورد اول لبخند بزنم و بگم سلام که دوستم یهو میپرید وسط میگفت: فلانی هستم دانشجوی دندونپزشکی. تو موردهای اخر دهنمو میگرفت و همزمان داد میزد دندونم، دندون. فکر میکرد رشته میتونه پوشاننده گندهای احتمالی اینده باشه یا خیلی ساده فکر کنن ما از اون دانشجو الکیها نیستیم. وقتی مدیر ساختمون پیداش شد درحالی که از رفتارهای عجیب ما دهنش وامونده بود گفت: اگر وسیله سنگینی هست بگین تا بهتون کمک کنم ولی خواهشا با اسانسور چیزی جابجا نکنید. وقتی رفت دوستم گفت: یعنی رید بهمون؟ گفتم: نه بابا میگه تا الان هر غلطی کردین اوکی اما از این به بعد حواستون باشه. گفت: اخییش فکر کردم فهمیده یخچالو با اسانسور بردیم بالا.
مات و مبهوت، خسته از این همه فعالیت اجتماعی و فیزیکی رو مبلی که به طرز مشکوکی یه گوشش سرد بود ولو شده بودم و به فکر اغاز فاز جدیدی از روابط بودم. دختری که رو به روم نشسته بود گفت: من امشب دست به سیاه و سفید نمیزنم. گفتم پس اون حرفهای سرشبت تعارف زرقونی بود؟ یهو پرید که چجوری اوازه زرقون به گوش تو رسیده! گفتم: بالاخره سه ساله شیرازم. گفت: کجایی هستی؟ گفتم:کرمان. تو چی؟ گفت: منم زرقونیم. با نوای فاک فاتحه این اشنایی رو خوندم. یاد مرد همسایه افتادم که با وجود خوب ظاهر شدن در دقایق اول در اخرین لحظات به سان اینکه میرفتم قاقالیلی بخرم، یهو خودشو تو اسانسور جا کرد و گفت: منم میام! و فکر میکرد از بین این همه وسیله که اوردیم فقط همین ترشی به درد میخورد که من شکستمش. یه دختر همسن ما داشت... درسته اسانسور یکم قاطی داشت و بوی سرکه میداد ولی خوشبختانه با سرعت عملش نذاشت باب اشنایی بیشتر از این باز بشه.
تا ساعت پنج صبح هم تمام تلاشمون رو کردیم که با اهنگ بندری و رفت و روبِ حین پایکوبی خط بطلانی بر فرهنگ پیشین اپارتمان نشینی بکشیم و فصل جدیدی از پویایی رو در این ساختمون شروع کنیم.
همچنین مشخص شد پشتی مبلی که روش نشسته بودم در فضلاب تنی به اب زده بود و من فقط چند بار فکر کرده بودم که این چرا سرده!
+ با این همه سن و ادعا نمیتونم یه هدیه رو کادو بگیرم. دانشگاه به چه درد میخوره واقعا:|
برچسب:
نویسنده: آراد کریمی