+چرا اینقدر غرغر میکنی؟
-من که چیزی نگفتم...
+تو این ده دقیقهای که اینجا نشستی بیست بار اه کشیدی، ده بار گفتی پوووف!
وقتی راه میرم کل شهر روی قفسه سینهام سنگینی میکنه. جسمم رو تو خیابون میکشم ولی روحی ندارم. چندپاره شده. تو اینه چشمام هیچ حالتی ندارن. وقت و بیوقت ممکنه اشکهام سرازیر بشن. نمیخوام از خواب بیدار بشم و میترسم بخوابم چون دوست ندارم با حالت تهوع روزمو شروع کنم. به سختی درس میخونم. امتحان اسون هم که باشه حوصله ندارم بنویسم. حتی اینایی که تو خیابون تبلیغ پخش میکنن میدونن باید بیخیال من بشن. بیاختیار میرم نمایشگاه زنان عشایری ولی مثل اینکه تنها دست اوردشون پستهاس!
همه اتفاقها رو که کنار هم میذارم باید خوشحال باشم اما نیستم...
برچسب:
نویسنده: آراد کریمی
تاريخ: پنجشنبه
19 اسفند
1395 ساعت: 23:13