چهارشنبه ۳ خرداد ۹۶
مثل شوالیهها پتو رو دور گردنم پیچیده بودم و تو خونه میچرخیدم. فکر میکردم اگه بتونم برای درمان سرطان هم جوشونده و دمنوش بخورم خیلی خوب میشه. بعد فکر کردم مچ دست چپم شده مثل دوربین عکاسی اون یارو تو ممنتو. اگر تاریخ ارائه یا جشن دانشاموختگی دوستم رو هم مثل تمام کارهایی که تو طول روز باید انجام بدم اونجا نوشته بودم سرنوشتم عوض میشد. استاد میگه قضیه تو مثل اون پسری میمونه که هر سال به باباش میگفت من کلاس دومم. باباش هم میگفت چرا هر وقت میپرسم کلاس چندمی میگی دومم؟ اونم میگه چون حرف مرد یکیه. تو هم هر هفته میگی هفته بعد ارائه میدم. من نمیتونستم بگم استاد خودتون تازه هفته پیش گفتین این هفته ارائه بده چون قبلش گفته بودم استاد هفته پیش گفتین دو هفته بعد ارائه بده و این شخصی که میگین من نیستم. سه چهار هفته قبل هم تا ارنج توی گچ بودم که یادم اومد تا شروع جشن دانشاموختگیای که من یکی از دو تا مهمونی که هر کس میتونه دعوت کنه بودم، نیم ساعت مونده. جز تخصص همیشگیم که ماستمالیه چکار میتونستم بکنم؟ درسته من خودم گلم ولی حتی یه شاخه گل هم نتونستم بگیرم. شب قبلش هم مسموم شده بودم. برگزار کنندههای جشن هم موقع معرفی استاد نمونه اهنگ دزدان دریایی کارائیب پخش میکردن. موقع معرفی دانشجوی نمونه هم محس یگانه میخوند میبینی دارم میمیرم و هیچ کاری بهم نداری. وضعیت حرف زدنم هم خجالت اوره. توی یک ساعت بیشتر از پنج بار کلمه ها رو اشتباه تلفظ میکنم یا از ترکیب چندتا کلمه یه کلمه نامفهوم دیگه میسازم. ادراکم داره از هم میپاشه. پامو زدم به دیوار و میخونم: رقصم گرفته بود مثل درختکی در باد، انجا کسی نبود..
برچسب:
نویسنده: آراد کریمی