حالا منم میتونم مثل مادربزرگها و پدربزرگهایی که از جنگ جهانی دوم برای نوهشون تعریف میکنن از اون لحظه تاریخیای بگم که اسحاق جهانگیری رسما کنارهگیری کرد. شاید بگین لحظه تاریخی نبود و کاملا پیش بینی میشد اونوقت منم میگم لطفا سکوت رو رعایت کنین:دی تو اون جو و موقعیت حتی اگر یه نفر بلند میشد میگفت الان روزه، ملت علاوه بر گلوی خودشون پرده گوش شما رو هم جر میدادن و اونوقت هر چیزی تاریخی و سرنوشت ساز به نظر میرسید .خلاصه که به نوهم میگفتم من خودم رئیس ستاد بودم و نمیگفتم که توی هپروت بودم که با به لرزه در اومدن زمین فهمیدم اسحاق کنارگیری کرده. این که اوج همراهی من با ملت باد زدن خودم با پرچم بوده و اونجا یه فصل کتاب هم خوندم اصلا نمیگفتم.
موقع خارج شدن یکی داشت تعریف میکرد که اون اقایی که ازش پرسیده پس روحانی کی میاد خیلی باحال بوده، منم گفتم هیچی باحالتر از کناری من که حین با شور و خروش شعار دادن یهویی پرسید ح.ص.ر چیه نبود. نمیدونستم گریه کنم بخندم یا واقعا توضیح بدم :|
یعنی میخوام بگم این مقاومت شدید من برای عدم همراهی با جمع اینه که کاملا مشخصه ملت دچار کیچ شدن.
+
چند شبه همه از صدای گربهها مینالن. بهشون میگم مثل من فکر کنین صدای مرغ دریاییه و پنجره خونمون رو به بندر باز میشه ولی کو گوش شنوا ؟:|
+
شنیدن جمله «دلم یکم برات تنگ شده بود» بعد از این همه دوستی و کلی بالا و پایین از یه ادمی که به هیچ عنوان عادت نداره الکی احساس خرج کنه is something.
برچسب:
نویسنده: آراد کریمی
تاريخ: دوشنبه
8 خرداد
1396 ساعت: 21:17