خرید بک لینک

چند روز اون پتو مسافرتی که مامانم برام خریده بود و همش غرغر میکردم که چرا کوچیکه و یه روز بهم گفتن همشون همین اندازن رو مثل کیمونو دور خودم پیچیده بودم و به حالت لمیده فقط فیلم میدیدم و کتاب میخوندم. بالاخره یه روز فکر کردم حالا که خونه نرفتی، درس هم که نمیخونی، داری چه غلطی میکنی؟ فکر کردن من برای خودم و اطرافیانم نتایج اسفباری داره. یکم با خودم کلنجار رفتم، یه برنامه خفن نوشتم و همونطور که انتظار میره صبح روز بعد ریدم به همش. احتمال میدادم اگه با یکی حرف بزنم شاید از بین چرندیاتی که میگم، بفهمم قضیه چیه ولی این کارم مثل هم زدن چی بود. حالا این که چرا من از یسری کلمه استفاده میکنم ولی از سایر کلمات هم تراز اون کلمه استفاده نمیکنم به خودم مربوطه. غرغرهامو به اسم درد دل به یکی قالب کردم، اون وسط مسطا هم بهش گفتم خیلی مزخرفی به دردِ درددل نمیخوری، اخرش هم به این نتیجه رسیدم من که با خودم حرف میزنم با خودمم چت کنم. اینجوری هم برای خودم بهتره هم طرف مقابل نمیگه چه غلطی کردم با این دوست شدم. چون تا الان که نگاه میکنم یا داشتم دعوا میکردم یا کلکل یا غرغر. تازه با این چرندیاتی که بهم میبافم یکی بخواد هم نمیتونه بهم کمک کنه. بعد دوباره یه لگد زدم به لب اکسیپیتال مغزم که میتونه معادل جایی باشه که معمولا بهش لگد میزنن ولی قاعدتا باید به لب فرونتال لگد میزدم و گفتم خسته نمیشی اینقدر حرف تکراری میزنی؟اصن خسته نمیشی اینقدر حرف میزنی؟ طبق معمول این چند سال، بابامو گذاشتم مرجع تقلیدم و دارم در به در دنبال کتابهای انتونی رابینز میگردم. بعدش هم که اسطوره زندگی شاد و موفق شدم در این کوفتی رو تخته میکنم و محل هیچکدومتون نمیذارم.

برچسب: نویسنده: آراد کریمی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 0:19

صفحه بندی