کاش میتونستم حرف بزنم، کاش میتونستم ذهنی رو ارومتر کنم، کاش میتونستم یه غلطی بکنم. لال میشم وقتی میخوام بگم من دوست دارم، من نگرانتم، من درک میکنم، من نمیخوام کسی رو اذیت کنم. این حرفها از من پذیرفته نیست. باید جور دیگهای ثابت کنم و باز هم نمیتونم. دوستدارم فقط و فقط تو یکی از لحظههایی که دارم از ته دل میخندم و من جوریم که تو اند استیج سرطان هم میخندم، بمیرم . بمیرم و یه چیزایی رو نبینم، نشنوم، تحمل نکنم. این وسط منِ گریه نکن باید سرمو بالا بگیرم که اشکها همه چیز رو پیچیده تر نکنن. دلخوشیم تو روزهای پس پشت و پیش رو چهارتا کتابیه که دور خودم جمع کردم.
برچسب:
نویسنده: آراد کریمی