خواب دیدم دوباره معلم شدم. طبق معمول شلوغترین کلاس دخترها رو داده بودن به من. یادمه دفعه اول که سر همچین کلاسی رفتم یه نگاه به جمعیت انداختم بعد رفتم پیش منشی موسسه گفتم مطمئنی این کلاس منه؟ دو تا گروه بودن که ادغام شده بودن. دونه دونه میومدن و کنار هم گروهیهاشون میشستن. ربع ساعت که گذشت گفتم جاهاتون رو جا به جا کنید قاطی هم بشینید. بعد که درس دادنم تموم شد انگار نه انگار اول کلاس گروهی نشسته بودن، کلاس رو گذاشتن رو سرشون. خوابی که الان تعریف کردم مثل داستانهایی که شخصیتهای برادران کوئن وسط فیلم تعریف میکنن به این که الان از هر چی و هر کی که دور و برمه متنفرم هیچ ربطی نداره. یه کتاب از انا گاوالدا میتونه این حالت رو تشدید هم بکنه. اسم کتابهای گاوالدا مثل خاطر تعریف کردن بابا اتیه. دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد یا دوستش داشتم. اصلا ادم رغبت نمیکنه کتاب رو باز کنه ببینه حالا حرف حسابش چیه. خلاصه که فعلا ملالی نیست جز بیزاری از شما.
برچسب:
نویسنده: آراد کریمی