But I set fire to ther rain
-
تاریخ: 1397/10/29 ساعت: 17:18
میگفت این که زیاد کتاب بخونی، شعر بخونی یا فیلم ببینی باعث نمیشه بهت تجربهای منتقل بشه یا دید جدیدی پیدا کنی. ممکنه تو یه ماه فقط یه بیت شعر بخونی ولی زندگیش کنی، درگیرش بشی، ورد زبونت باشه و کل زند
Dandelion
-
تاریخ: 1397/10/29 ساعت: 17:18
داشتم میدویدم و تو سرم ترانه میخوندم و نمایشنامه اجرا میکردم که رسیدم به یه دونه قاصدکی مونده بود، فوتش کردم و ارزو کردم اونایی که هستن بمونن و اونایی که نیستن بیان و به ماجراجوییم توی باغ ادامه دادم. زندگی باید همینجور باشه، مشغول گشتن باشی یه فرصت برای نفس کشیدن و فکر کردن داشته باشی، یه فرصت برای...
ترس
-
تاریخ: 1397/10/29 ساعت: 17:18
ترس مثل یه تاریکی مهآلود دور من رو میگیره و دیگه چیزی رو تشخیص نمیدم. حتی به این فکر نمیکنم مه باعث شده چیزی رو نبینم و چشمهام رو سرزنش میکنم. دمدستترین سلاحم رو برمیدارم و مذبوحانه به هر چیزی که
4 آبان
-
تاریخ: 1397/10/29 ساعت: 17:18
مشغول وبگردی بودم که رسیدم به اصطلاح passive aggression، به صورت تحت الفظی یعنی خشونت غیرفعال. این همون حالتیه که با این که تمام عمرم ازش رنج بردم ولی اسمش رو بلد نبودم و به نظرم فرسایندهترین نوع خ
کلاف ناپیدا
-
تاریخ: 1397/10/29 ساعت: 17:18
دقت کردین هروقت داره بهم خوشمیگذره خبری ازم نیست؟ البته این خوش گذشتنه خیلی خالص نیست، توش مو پیدا میشه، یهو میبینی یه سنگ رفت زیر دندونت و نصف دندونت رو شکوند، یه وقتایی شوره، یه وقتهایی بیمزه ول
جنازه مینویسد
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 18:11
الان جلوی در یه پاساژ تو یه خیابون نسبتا خلوت به یه ستون تکیه دادم و پامو دراز کردم. هندزفریم رو جا گذاشتم و با صدای بلند اهنگ به قولی انرژی بخشی که فرستادن رو گوش میدم. هر از چندگاهی سرفه میکنم و خنکای پاییزی تا الان راضی کننده بوده. عابرها به غیر از اونهایی که زوجن به سر تا پام یه نگاه میندازن و ر...
دوس دارم چیزناله کنم:|
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 18:11
میدونین زندگی دانشجویی یا به عبارتی بهتر، تنهایی کجا فشار میاره؟ وقتی از تو تابوتت مثل زامبی درمیای، آشغالها رو میذاری دم در، اجارتو کارت به کارت میکنی بعد هم برای دومین سرماخوردگیت تو یه ماه دمنوش میخری.
اورکا! اورکا!
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 18:11
بعد از سالها دست و پنجه نرم کردن با سندرم حرص درار بودن اطرافیان در مقاطعی خاص بدون هیچگونه عامل اتیولوژیک شناخته شده تا الان فقط به این نتیجه رسیدم این که به طرف مقابل بگی رو نروی نه تنها مشکلی رو حل نمیشه بلکه شرایط رو خیلی پیچیدهتر و غیرقابل توضیحتر میکنه. دیدین بعضی وقتها از هرچی بیشتر حرف میزنی...
به چهار عدد ادم جدید نیازمندیم
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 18:11
به سبک جدیدی از زندگی رسیدم. از صبح تا بعد از ظهر با یه عده از بچهها تو دانشکده با همیم و بعد شب هم با همونها میریم بیرون. حتی روزهای تعطیل هم دست از سر هم برنمیداریم. اگر نشد تلگرام هم هست. خولاصه هیچ جوره تحمل دوری همو نداریم :| با این اوضاع وضعیت کلاس 7:30 اینجوریه که دستمو میزنم زیر چونم به استا...
در این حد مستاصل
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 18:11
مریضم میگفت اصفهان یه روزه دست دندون میسازن، چرا من باید چند هفته بیام؟ گفتم قرمه سبزی رو هم یه ساعته میشه پخت ولی با قرمه سبزی که چند ساعت جا افتاده یکیه؟ خودم و مریض باهم قانع شدیم:دی استاد هم به جای قالب قیافمو نگاه میکرد بعد میگفت کارت خوبه.
خدمتی دیگر به جامعه بشری
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 18:11
بزرگترین کمکی که ادم به خودش و جامعه بشری میتونه بکنه اینه که وقتی قاطی پاتیه و هورموناش نوسان میکنن حرف نزنه حتی اگر لازم باشه بخاطرش خودشو دار بزنه یا زیر اب خفه کنه!
اسطوره اخلاق یونان باستان
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 18:11
دلم میخواد کلی وقت داشته باشم بعد همه فیلترهارو خاموش کنم و تا میتونم از هر چرت و پرتی که اتفاق میفته بنویسم. مثلا اینکه با هیزمهایی که داشتم اتیش درست کردم، روش بنزنین ریختم و حالا میخوام دراز بکشم و پاهامو بزنم به دیوار ببینم در ادامه چی میشه... و البته که پیش بینیش سخت نیست!
ناتمام
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 18:11
تو روزهای تعطیل سعی میکنم انتقاممو از تمام اون لحظاتی که چشمام از شدت درد و سوزش اشک میزدن و تار میدیدن و من همچنان باید به چشم استاد، دهن مریض یا یه دندون کشیده شده زل میزدم، بگیرم. سعی میکنم یه ثانیه رو برای خوابیدن از دست ندم. همگی به توافق رسیدیم که الان درگیر یه زندگی سگی هستیم. از صبح تا شب دا...
تمامیت از دست رفته
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 18:11
مقابله به مثل کردن میتونه همونقدر خطرناک باشه که کوتاه اومدن و چیزی نگفتن. یه وقت به خودت میای و میبینی اینقدر مشغول مقابله به مثل کردنی که چیزی از خودت نمونده، هیچوقت خودت نیستی و ابتکار عمل تو دستت نیست. شاید بخوای اینجوری خودتو توجیه کنه که اگر یه نفر دیگه باشه یا اگه همون نفر اخلاقش فرق کنه من ی...
صرفا جهت ثبت در خاطرات روز نوزدهم
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 5:07
این تولد خیلی عجله داشت که خودشو به من برسونه. بیست و سه سالگی پرشتابی رو پیشبینی میکنم. +خیلی دوسِت دارم که چیزایی رو که میخواستم بشنوم بهم گفتی. میدونی که من چشمهام ضعیفه و همیشه عینک نمیزنم برای همین ممکنه همه چیز رو نبینم، باید هوای گوشهای ادمها رو هم داشت... اینم از پوینتش(: ++از عجایب دیگه این...
The mask i wear is one
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 5:07
شاید کسی که وسط همه شلوغبازیها و بلند حرفزدنهام نگه ارومتر و دستهاش رو برای دعوت به ارامش به سمت پایین تکون نده ادم زندگی من باشه. احتمالا همین ادمه که وقتی ساکتم میپرسه چته. + منی که هر جور با دلم سر و کله میزنم به نظرم میاد فقط دو تا دوست تو دنیا دارم و بقیه اگر چه منطقا با من دوستن ولی دلم باهاشو...
فارگو بدون برف
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 13:33
از سختی شرایط فقط همینو بگم که تا در جمع خانواده رویت شدم گفتن لاغر شدی. در واقع خوردن مغز هیج حیوونی باعث نمیشد تحمل اون شرایط منطقی به نظر برسه. فی المثال روز اول با یه هزارپا که تو لباسم وول میخورد از خواب بیدار شدم. برام جالب بود که تو اردو یسری چیزها رو بیشتر از حدی که تا الان تجربه کرده بودم، ...
چه میکنم؟
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:14
همینجور که تو کنج مورد علاقم از مبل فرو رفتم میگم بابا به نظرت اسم تیمارستان خانوادگیمون رو چی بذاریم. کل ایده رو طبق معمول از مهشید به عاریت گرفتم. دیوید سداریس هم به درک فضای طنز و کریزیطور حاکم بر خونه کمک زیادی بهم کرد. یعنی نود و نه درصد بیتفاوتیها و یک درصد مواقعی که اعصابم از این همه شلوغی و ...
خواهر کوچیکه که عاشق تولده
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:14
حالا که قبل از رفتن برام تولد گرفتن و توی فیلم هم خیلی روحانی به نظر میرسم فکر میکنم احتمال این که از این اردو برنگردم زیاد باشه. گفتن چشمهاتو ببند و وقتی کل برف شادی توی صورتم خالی شد گفتن تولدت مبارک. یه لحظه فکر کردم نکنه مثل پارسال تولدم یادم رفته ولی هنوز شهریور هم نشده... گفتم تولدم بیست روز د...
اردو جهادی
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:14
عزیزانم هنگامی که شما این پست را میخوانید من برای خدمت به خلق خدا از کویری رهسپار کویری دیگر هستم. از عمل خویش بسیار پشیمانم و ان شاالله خداوند خودش مزد مرا بدهد. نمیدانم وقتی ان پیشنهاد کذایی را قبول کردم دقیقا در وعده نهار چه مصرف کرده بودم که بادی در سر داشتم. شاید قرمه سبزی بوده. باری به هر جهت ...