زندگی یعنی ریسک - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 3:01
چندماه گذشته با چندتا ریسک همراه بود که تا الان دارم با پیامدهاش دست و پنجه نرم میکنم. درگیری ذهنیش رو دوست دارم و اگر به عقب برگردم باز هم همون تصمیمها رو میگیرم. ندونسته ریسکهایی کردم که ورودی راههایی بودن که همیشه میخواستم توشون قدم بردارم. موقع تصمیمگیری حمایت خانواده که هیچی حمایت نزدیکت
انواع نیازمندان در این ماه مبارک - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 3:01
تقریبا تمام دوستهام میدونن من از اول بهار دنبال یه تونیک چهارخونه قرمز سورمهایم و تا همین دیشب برام عکس و ادرس میفرستادن. اینجوری بود که میگفتم ایندفعه دیگه دستخالی برنمیگردم و چون تونیک دلخواه رو پیدا نمیکردم یه مانتو دیگه میخریدم. میخواستم یه چیز بخرم که نه خیلی کوتاه باشه نه خیلی بلند، گشاد ن
تهاجم فرهنگی - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 3:01
نمیدونم چقدر تجربه کردین که یه چیز به سمتتون هجوم بیاره. بسته به فازی که تو اون مقطع از زندگی دارین میتونه متفاوت باشه مثلا زمان کنکور در طول روز چهل بار به یه نکته تو مکان های نامربوط میرسیدم. اصلا کلید حل تمام مشکلات زندگیم میشد اون نکته البته با یسری برداشتهای فلسفی مزخرف که تخصص خودمه. الان فیل
انتخابات استادیومی - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 21:17
حالا منم میتونم مثل مادربزرگها و پدربزرگهایی که از جنگ جهانی دوم برای نوهشون تعریف میکنن از اون لحظه تاریخیای بگم که اسحاق جهانگیری رسما کنارهگیری کرد. شاید بگین لحظه تاریخی نبود و کاملا پیش بینی میشد اونوقت منم میگم لطفا سکوت رو رعایت کنین:دی تو اون جو و موقعیت حتی اگر یه نفر بلند میشد میگفت ا
چطور یک جادوگر پیر میشوم - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 21:17
جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶ خیلی عصبانی بودم ولی نمیدونستم چرا. فکر کردم بهتره یه دلیل منطقی برای عصبانیتم پیدا کنم و اخرین اتفاقی رو که ازش راضی نبودم به عنوان دلیل در نظر گرفتم ولی کمکی نکرد چون اینقدر غیرمنطقی بود که اگر کسی به همچین دلیلی از دستم عصبانی میشد بیخیالش میشدم. با این که کسی بهم نگفته وقتی ع
این هفته فقط همینو کم داشتم - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 21:17
دندونه چی شد آخر؟ من که اصلا خاطره خوبی از دندونکشی خانوما ندارم! خدا دروغگوارو سنگ میکنه! فرزانی خوبی؟ به دندونه میگفتی محترمانه خودت در بیا :)) بعضی ... کم کم دستت راه میوفته واسه هر دندون چجوری باید نیرو وارد ... وقتی خنده ها دردسرساز میشوند... دروغاتم قشنگه :))) با دستت چیکار کردی؟!
شهید راه علم - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 21:17
اونقدر حرف زده بودم که فکر میکردم تا بیست و چهار ساعت توانایی معاشرت با هیچموجود زندهای رو ندارم ولی وقتی رسیدم دوباره شروع کردم به سخنرانی. مرشد یا درویش اشنا برای تمرین کمحرفی سراغ ندارین؟+همبازی بچگیهام که گاهی وقتها فکر میکردن خواهریم، چندشب پیش ازدواج کرد. تا الان هنوز نفهمیدم چطور یه نفر
قبل از امتحانی دیگر - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 21:17
چهارشنبه ۳ خرداد ۹۶ مثل شوالیهها پتو رو دور گردنم پیچیده بودم و تو خونه میچرخیدم. فکر میکردم اگه بتونم برای درمان سرطان هم جوشونده و دمنوش بخورم خیلی خوب میشه. بعد فکر کردم مچ دست چپم شده مثل دوربین عکاسی اون یارو تو ممنتو. اگر تاریخ ارائه یا جشن دانشاموختگی دوستم رو هم مثل تمام کارهایی که تو طول
اولین دندونی که نکشیدم - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 21:17
تو عمرم اینقدر عرق نریخته بودم. تو ذهنم بین دوست داشتن و دوست نداشتن رشتم تاب میخوردم که بچهها میومدن و میرفتن و در گوشم میگفتن چکار کنم یا چکار نکنم. با این که خیلی بدم میاد یکی موقع کارکردن باهام حرف بزنه ولی اون لحظه خیلی دوستشون داشتم. یه بیخیالی خاصی دارم که فکر میکنم کارها اسونن ولی همیشه
587 - تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 2:22
پناه میبرم به پرخوری از شر تمام انسانهای رانده نشده.
یک خوابالوی بیچاره - تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 4:59
با مایع ظرفشویی تو بغلم، دوتا کنسرو تو یه دستم و کیف و گوشی توی اون یکی دستم ده دقیقه به قفسه مواد شوینده خیره شده بودم و دنبال تیرک نامی میگشتم. در واقع اولش اصلا یادم نمیومد برای چی اومده بودم اینجا. نیم ساعت قبلش هم بهم گفته بودن برو فلان وسیله ر
سیزدمو با فرندز به در میکنم - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 2:59
سالاد میخوردم. یه مزهای میداد. چند روز هر جای خونه که میرفتم قوطی سس زودتر رسیده بود. امروز باهاش یه سالاد درست کردم که تو دست و پا نباشه. درواقع انگیزه اصلیم برای نوشتن این متن برگ کاهو درازی بود که موقع خوردن سالاد اخر (بر وزن شام اخر) توجهم جلب ک
اتوبوس روز به مقصد تیمارستان - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 2:59
من خود تراژدی بودم. در حالی که من صبح زود با صورت نشسته و موهای شونه نکرده رفته بودم ترمینال بقیه جوری اومده بودن که اگر مجبور میشدن وسط راه تو عروسی قاچاقچیها یا اشرار شرکت کنن هیچ مشکلی نداشتن. همه باهم یه پیمان اخوت سری بسته بودن و به هم لبخند می
جانی در بخش - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 2:59
بخش جراحی تا الان به اندازه بخش رادیو پربار نبوده. تا چند جلسه اول علاوه بر یادگرفتن نحوه بستن پیشبند پلاستیکی فقط موفق شده بودم یکی از سال بالایی رو وارد بلک لیست کنم و احساس کنم یه تبهکارم که میخواد دانشکده رو به اغتشاش بکشه. ماجرا از جایی شروع شد
مسواک نمیزنم که بگم: ببین! من رو زندگیم کنترل دارم. - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 2:59
به کاهش استرس فکر میکنم. هر شب یه لیتر دمنوش و جوشونده میخورم. معتقدم این همه زخم و خراش روی دست و پام به خاطر چشم خوردنه. میگم گوربابای این دنیا. از الان فکر میکنم چجوری زندگی کنم که وسط ماه اینده نفس کم نیارم. دوستهایی دارم که اگر گونی هم بپوشم می
فلسهبافیهای آینهای صبح جمعه - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 2:59
اگر من باشین و صبح زود با صدای دعوای گربهها بیدار بشین و ببینین پنجره اتاق بازه با قطعیت پیش خودتون فکر میکنین این گربهها که بال دارن، تا طبقه سوم پرواز میکنن و روی صورتتون چنگ میندازن. در نتیجه در یک اقدام فوق پیشرفته پتو رو میکشین روی سرتون و حس
دورهمیای دیگر - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 2:59
به دلیل ضیق وقت خلاصه و مفید بگم که ما (فعلا من و هانی) میخوایم در این هوای خوب اردیبهشتی بریم بستنی بخوریم((: زمانش تا الان چهارشنبه عصره و مکانش اطلاع داده میشه، هر کی دوست داره بیاد پیام بده. پ.ن من تمام روشهایی که هانی برای کشتنتون امتحان میکنه بلدم، خیالتون تخت 8)
همراهان دلخواه در روزهای زیبای اردیبهشت - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 2:59
گزارش دورهمی رو با جزئیات خواسته بودین ولی با گفتن جزییات خاطرات این دو روز برای من میمیره. اصلا هیچچیز غیرعادی یا خفنی اتفاق نیفتاد که با اینجا نوشتنش به وجد بیاین ولی دوستهای خوب، هوای خوب و جای خوب باهم یه عصر خوب رو ساختن. در کل دارم میگم اگر
نباش خسیس، تو بیا - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 2:59
شخصیت راحت و ایزی گویینگ بعضی وقتها جهنمه. همه اینقدر باهات راحتن که بدون هیچ نگرانی نادیده میگیرنت. یه ادم نرمال خسته میشه از این همه توی اولویت نبودن، درک کردن و شعور داشتن چه برسه به یکی که ادعای نرمال بودن هم نداره. برای همین یه روز تو خیابون پشت تلفن جوری به همه دوستهاش فحش میده که تو یه دایره ...
از غلطهای کرده و نتایج دور از انتظار - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 2:59
-با بقیه چه فرقی داشت؟+هیچی-چون دوستش نداشتی...

برچسب‌های محبوب

کیک برنج | میترسم بخوابم